اينشتين و اسلام Einstein & Islam

Die Erklärung دی ارکلرونگ (= بیانیّه) یا آخرین رساله ی اینشتین که در آن اظهار اسلام نموده است

(ش۱۰) اينشتين آرزوی مرگ کرد

صحبتهائی که "حسابی عزیز" برای من بازگو نمود و از شما(= آقای بروجردی) نقل کرد/خیلی دردناک/ بجا و شنیدنی بود. حرفش را قطع کردم و گفتم:"عزیزم! ...... من را بی جهت نترسان! از وقتی که آن نامرد عهدشکن بمب اتم را روی سر آن مردم بی دفاع در هیروشیما فروریخت/ مردن برای من آسان شده ......... مرگ مفتخرانه برای اینشتین پیر و دردمند لذت شب زفاف (*1*) را دارد!". "حسابی" که سخت مضطرب شده بود گفت:"من طاقت چنین حادثه ای را برای شما ندارم! شما اگر زنده بمانید نفع بیشتری......می رسانید......".

شب جمعه (*2*) فرا رسیده بود. باران می بارید. در تخت خواب خودم دراز کشیدم و به نقطه ای نا معلوم خیره شدم. صدای قطرات باران خیلی پرمعنا وآرامش دهنده بود! زنگ دوبار به صدا درآمد/ بارانی را بر دوش انداختم و با احتیاط پشت در آمدم/گفتم:"کیست این موقع شب؟!"/ صدا را که شنیدم آرام شدم/یکی از واسطه های من(=اینشتین) و شما(=بروجردی) بود(؟)/او را به درون دعوت کردم/ پس از صرف قهوه گفت:"پیامی محرمانه برای شما دارم!"/ گفتم: چیست؟ گفت:"دکتر حسابی نگران وضعیت شما بوده و تمامی داستان شما {.........} را برای آقای بروجردی (بازگو نموده و) پیغام فرستاده است". سری تکان داده و گفتم:"چرا حسابی این کار را کرد؟مگر من (=اینشتین) نگفته بودم که راضی نیستم؟؟". او ادامه داد:"به هر حال/ آقای حسابی نگران و علاقمند به شما بودند (ادامه دارد)

***************************************

(*1*)hochzeitsnacht

(*2*)nacht vor freitag