(ش۱۲) ادامه ی تمرين روخوانی دعا به زبان عربی/ خلاص از شر گروهک تروریستی
( در ادامه ی فراگیری خواندن دعای عربی با کمک آوانگاری لاتین و ترجمه ی آلمانی آن توسط شخص واسطه - اینشتین خواندن دو دعای دیگر را نیز فرا میگیرد که یکی از آنها درود(یا صلوات)بر پیشوای دوازدهم(= امام عصر- عج) و به گفته ی اینشتین: شامل نفرین بر تروریستها میباشد( رجوع شود به مفاتیح/ "ذکرصلوات برآنحضرت" که پس از "زیارت حضرت صاحب الامر" آمده است).همچنین اینشتین از یک نسخه "مفاتیح"- با همین عنوان عربی - یاد کرده که جلد آن چرمی بوده و آیت الله بروجردی آن را برایش هدیه فرستاده ودرصندوق خصوصی و قفل دار خود از آن نگهداری مینموده و از روی آن تمرین خواندن متن عربی را با کمک شخص واسطه ی مذکور انجام میداده است.......)(اکنون مینویسد):
... با خواندن این سه دعای شریف/آرامش و عظمتی بی سابقه در روح خود احساس کردم.گویا هر کلمه از این دعاها بمب اتمی بود که بر سر دشمنانم فرو میریخت! و هر یک بقدر یک اقیانوس برای من معنی و مفهوم متافیزیکی داشت.....آن شب به آرامی خوابیدم.صبح که برای انجام تکلیف مذهبی (= نماز صبح) برخاستم / بارانی را به دوش انداخته و برای هواخوری- با احتیاط- بیرون رفتم.ناگهان آن جوانک... به سمت من آمد.اول گمان کردم که قصد جانم را کرده و دست به اسلحه ی درون پالتو بردم / ولی بعد متوجه شدم که اشاره کنان می گوید: "کاری ندارم! فقط یک لحظه!". او دستان خالی خود را روبروی من گرفت و کمی جلو آمد و شروع به گریه کرد و گفت:"من از آن لحظه که آن استدلالات را از دهان شما شنیدم / به شک افتادم! به من دروغ گفتند! آنها (= باند تروریستی) میگفتند شما یک جنایتکار بدعقیده هستید!...گفته بود: وقتی اینشتین نامه وحکم اعدامش را خواند/معطل نکن و با گلوله به سینه او شلیک کن و بعد او را با یک تیر خلاص بکش ! ولی حرفهای شما آنقدر بر روح من تسلط یافت که گویا ندای وجدان خود را شنیدم ...... و تمام اندام من به لرزه افتاده بود! اکنون فقط آمدم از شما رضایت بطلبم.من از آن گروه(تروریستی)بیرون آمده ام...جناب اینشتین! من را عفو کنید! نفهمیدم! من شما را ناراحت و آزرده ساختم! لیکن شما مثل پدری مهربان با من برخورد کردید!".این را گفت و با گریه خداحافظی کرد/ من(=اینشتین) هم دستی بر سر او کشیده و خداحافظی کردم. دیگر او را ندیدم و اطلاع ندارم که اکنون چه میکند؟ تا حال که این...رساله را مینگارم دیگرهیچ تهدیدی...به من نشده است...

